تلنگر
صدف تنهاییم را هیچ کس نتوانست گشود جز خواهش من
میخکی کاشته ام من صبحی تا شاید ، بودنم را با بودنش احساس کنم من هر صبح. و به وسعت عشق سیرابش کرده ام از عمق وجودم... او را با دستان مهربان آفتاب آشنا ساخته ام... سیراب است با نور آشناست زندگی بر وفق مرادش اما... صد حیف میخکم پژمردست... امروز گذشت... فردا و فردا ها خواهد گذشت... میخکم غمگین است ، می گرید... می دانم. تنهاست ... همچو من بی او... تنها میخکی کاشته ام تا شاید تنهاییم قسمت شود با او میخکم تنهاست...من تنها هر دو غمگین ، پژمرده... صبح امروز آسمان رنگیست... آفتاب تابیده... میخکم میخندد ، شادست... قطره ی عشق بی صدا بر تن سبزش لغزید... دیگر تنها نیست. میخکم میخندد. من تنها... گوشم پر شده از صدات... حرفاتو از بر شدم... حتی حرکات اون دستای قناصتو خوب میدونم... لحنت دیگه برام هیچ معنی و مفهومی نداره ... دیگه لازم نیست برام ادا دراری که خیلی خوبی و بی نظیری... آهای. با توام میشنوی منو... انقده صدات بلند شده که صدام بهت نمیرسه... هی... با توام ... لازم نیست اینقد سرم داد بزنی... اینجا دیگه حرفات خریدار نداره... اینجا همش حرف ، حرف منه...میفهمی؟ چون دل ، دل منه
صبح شروع شده است... صبحی دیگر... نه همانند هر صبح دیگر... صبح دیروز باران میبارید و امروز شبنم. میدانم ... میدانم که فردا نور خورشید را خواهم دید.. نوری همراه با انرژی که از قدرت به من میرسد. آری ، باران گرد را از دلم شست و خورشید با نورش طراوت خواهد داد مرا. آری ، فردا خورشید است. شبنم را باید گذراند ، به نور خورشید امید دارم. شبنم را باید گذراند. ح.ستاره* دوس جون ترین دوس جونم* رهاست... بر دلم خشکیدست.. حسرت پاییزی ناب برگها چی میشد اگه چترش به رنگ بادمجونی بود... مهدیار هنوز به جا "ناب" لغت دیگه ای به ذهنم نرسیده... قوت بیکاری میخواهد. قلمم بی ذوق است... شادیم را، شوقم را، نمیرقصاند. دوست دارد از گل و قاصدک و شبنم و باران حکایت کنم... حیف، نمداند که با گل و قاصدک و شبنم و باران گفتن... زندگی باز هم چیزی کم دارد. آن، نگاهی زیباست. زندگی در پنجه ی ماه نشیمن دارد زندگی، شاپرک ثانیه هاست... لحضه ای شاد میسازد تو را، لحضه ای ماتم ساز. زندگی، خود قلمیست با جوهر نور. گاه همانند سایه ی گرم آفتاب تو را در خود میگیرد ، آنقدر مهرش را به تنت میفشارد که اطلسی های لب پیراهن تو رنگ به او میبازند. زندگی گاه سبک ،همانند پرواز قاصدک است... میرقصد در خاطره ها ... می رود بالا زندگی قطره ی شادی نگاه من و توست. باید تجربه اش کنی تا بفهمی که چقده بده... چقده بده که مجبور بشی برای ثانیه ثانیه روزت غصه بخوری و دلشوره داشته باشی...برای لحظه لحظه هات برنامه بریزی و شب وقت خواب از روزت و کارات راضی نباشی...همش دلت شور اینو بزنه که نکنه جا بمونی... نکنه به موقع به هدفت نرسی... ترسی که مث خوره داره شیره جونتو میمکه و هر لحظه هم یه تلنگری بهت میزنه تا دوباره خودشو برات یادآوری کنه، که بگه آهااااااااای خوش خیال من هنوزم هستم و حالا حالا ها شریک لحظه هاتم و باهاتم... یه ردیف پر از کتاب های رنگارنگ که باید به همشون دست رفاقت بدی که نکنه فردا پشیمون بشی که چرا ازشون غافل بودی... یه ستون پر از جزوه های فضایی .. یه جعبه کوچیک که تو دلش پر از لغت هایی که برات مث کلید خوشبختی با ارزشه... یه دنیا تست نزدا که تا وقتی هستن خواب و خوراک ازت صلب شدست... یه ساعت رومیزی که شده همدم جدیدت که لحظه هاتو با اون به رنگ تلخ نقاشی کنی...یه چراغ کم مصرف همیشه روشن که شده نماد شب بیداری هات... یه خودکار همیشه منتظر که میخواد باهات هم درد باشه اما افسوس که عمرش کمتر از یه هفته ..و شاید همه ی "یه" های موجود... اگه... با... یکی که دلش پر از آشوب شده و دلهره امونشو بریده... یکی که همه حتی فامیل های درجه چهار و پنجش چشم انتظار دیدن نتیجشن.. یکی که هدف هاش مثل دلبستگی هاش بزرگه و رنگی... یکی که همیشه میگه قطعا من میتونم اما وحشت داره که این فقط یه توهم باشه...یکی که میگه 9 ماه کمه...یکی که میگه کاشکی این روزها به جای 24 ساعت 48 ساعت بود... یکی که اینقدی عصبانی و ناراحت شده که همه میگن: " ببینم ...... نکنه عاشقی؟" ... یکی که دلیل این همه استرسو گیج بازی و به همین فاجعه وصله میزنه... یکی که یکیه... درسته... امروز روز دوس جونم ، سارا نازگله... فقط و فقط مال اونه...اما من خودخواهانه می خوام تو این روز باهاش شریکشم... امید دارم ازم دلخور نشه ، آخه مقصر اصلی خودشه ، اونه که اینقده دوس داشتنیه... مقصر اونه که این همه خواستنیه ... مقصر اونه که وقتی من باهاشم شاد و سرحالم و دلم نمیاد ازش دل بکنم... پس دیدی اون مقصره؟!! به نظرت بازم ازم دلخور میشه؟ هزارتا هزارتا خوبی تو سارا وجود داره...هزارتا هزارتا امید و آرزو تو قلب کوچیکش لونه داره که منو وادار میکنه به داشتنش به خودم ببالم ... هزارتا هزارتا صداقتو رو لباش دیدم... هزارتا هزارتا مهربونی های دنیا رو تو برق چشماش دیدم... هزارتا هزارتا دوستی و یکرنگی رو تو دستاش لمس کردم... آخه تو بگو با این همه هزارتا هزارتا میشه اونو از دست داد؟!! خدا جونم ، سارای من بی نهایته... سارا جونم قد همون هزارتا هزار تا دوست دارم... تولدت مبارک عزیزم. باید قدر این بغضی که تو گلوم جا خوش کرده رو حسابی بدونم... وقتی یه کوچولو، دلسوزانه و از رو محبت نگاهش میکنم... یه کوه غم و سردرگمی رو از وجودم دور میکنه... نه، مثل اینکه تمومی نداره... با جوشش اشکام ،بغضم هم جون میگیره دوباره و به شدت گرماش اضافه میشه... چقدر گرم و سوزندست... انقدر گرم که چشمامو میسوزونه و گونه هامو سرخ میکنه... احساس میکنم شوریشو خیلی دوس دارم... موج ها در حرکت ، دریا طوفانی ، مرغ دریایی سردر گم می پرسد: " این همان مهربان است ؟ " گوش کن ، سردترین زوزه ی باد را خواهی شنید... رعد وحشی همراهش شده ... آسمان و غرایزش. آوایش بوی هراس دارد.... هراس از یک نا گفته ، از باران. می ترسم، می ترسم ببارد ، ببارد آنقدر که تو را با تمام ناگفته هایت از صفحه خاطرم بشوید... صدای اب میاید. صدای خش خش برگها، صدای ویژ ویژ باد در لابه لای درختان سر به فلک کشیده اما عریان از لباسهای بهاری ، تورهایی که آنها را مثل تک عروس زیبای دشت معرفی میکرد. گوش کن ، ببین صدای آب را، انگار قاصدکها را در آن میشویند ، چه صدای پاکی ، چقدر زلال و چه بی آلایش. توی این روزهای برفی ، کنار خورشید کم سو و بی رمق ، باورم نمیشود این همان مشعل تابستان باشد که آنچنان قدرتش را به رخ زمینیان می کشید. همه اینها برای یاد آوری به فکر فرو میبرد مرا ، یاد خدای بزرگ ، منان بی نیاز. نگاه به زلالی آب سرد که با طراوت و خرمی ، خرامان ، خرامان ، با کولی باری از صافی و مهربانی سوی پایین دستهای خاکستری رهسپار است. قطاری از محبت و دوستی به سمت مردمان سرزمین آزاد . تا آغوشی از صداقت را به آنها عرضه کند...اما... صدای اب می آید ، گویی که در این نزدیکی قاصدک میشویند. چه صدای پاکی در این روزهای سر به زیر افکنده ، روزهای برفی ، کنار خورشید کم سوی زمستانی ؛ نگاه به زلالی آب سرد، چه طراوتی دارد باران ، چه طراوتی دارد برف ، چه طراوتی دارد صدای صداقت آب ، چرا کسی از این همه پاکی نمی پرسد ؟!! " کسی در این حوالی نیست"؟؟؟؟ چرا کسی خواب کبوتر را نمیبیند؟!! صدای آب می آید... کنار سنگ بزرگ ، زیر چنار بلند. انگارکسی در ان اب زلال اوقات فراغت میشوید. اینجا کسی نیست ، حتی فرصتی هم ، اصلا فراغتی نیست. آب زلال هست.... برف میبارد....هوا سرد است.... اما.... و خدا ... قفل، کلید مخصوص به خودشو داره . گاهی تو هم مثل اون. گاهی مثل شیشه ، با یه ضربه میشکنی ، تنگ بلور با گرد و خاک زشت و کدر میشه ، گاهی تو هم مثل اون میشی. گاهی مثل سنگ که سخت و خاکستریه ، بد اخلاق میشی. گاهی مثل برگ گل لطیفی و مهربون . مثل آب زلالی و پاک، مثل آینه صافی و صادق. مثل کوه مقاوم ، اما جسوری و بی باک. خوش خبریت مثل قاصدکه ، سفید سفید. مثل برگ یاس خوشبو و با طراوتی. گاهی بزرگیت به وسعت دریاست. گاهی مثل......همه اونا. و هزار ، هزار تای دیگه تو این دنیا ، گاهی تو هم میشی مثل همون هزار تا . پس درسته که میگن دنیا کوچیکه ، که مهربونه ، که میشکنه ، که سفیده یا سیاه ، که غمگین مشه ، که خوشحاله ، که ... آهای کوچولوی قرمز من که راه رفتنات همش تالاپ تلوپه ، حواست باشه تو همه دنیای منی. و هم نورد افق های دور باید شد و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد. عبور باید کرد و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد. سنگ لطیف تر شد شمعدانی خوشبو تر شد صورتک٬ بر چهره ی من است این همه تغییر از کجاست؟ نردبان پیچک را استوار میکنم و به ستارگان شب دستبرد میزنم با اینکه میدان ماه شاکی خواهد شد اما بی اعتنا به آن سرگرم چیدن شده ام شکوفه های درخشان شهر شب را یکی یکی در کوزه ی محبت جمع کرده ام تا فردا صبح به همراه دخترک گل فروش به دست مردمان یخ زده ی شهر برسانم تا ثابت کنم امید زنده است... وقتی پامو میذارم تو تونل خیال میدونم قطعا به دریا سفر میکنم ، دریای رویاهام ... یه ساحل داره طلایی و نرم با هزار جور صدف از جنس گلهای بهاری اونقده زیادن که اگه بذاریش رو هم میرسی به بی نهایت ها ، به خورشید...نترس! نمیسوزی ...گرماش از جنس محبت و مهربونیه. صدغهارو که به گوشت میگیری به جای صدای همیشگی دریا صدای "کودکی" میشنوی که داره از ته ته دلش میخنده... صدای جریان زندگی... صدای قانون از یاد رفته ی زندگی . هر وقت دلم بهونه کودکیشو میگیره و حسابی غصه دارمیشه میارمش اینجا تا با صدفهاش به اوج کودکی برسه... به اوج بیخیالی سفر کنه. خودمم کلی شیطنت میکنم و حسابی خوش بحالم میشه. آی آی فقط صدای مامانه که مثل گاز گرفتن یه خرچنگ کوچولو قرمز به انگشت پام میتونه منو از ساحلم جدا کنه و دوباره برم گردونه به دنیای خاکستری واقعیت دنیایی که لازمه گاهی ازش دور باشی .

![]()
![]()
![]()
![]()




![]()
![]()

صدای فاصله هایی كه غرق ابهامند
صدای فاصله هایی كه مثل نقره تمیزند ... و با شدن یك هیچ می شوند كدر
فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش
در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست
و ديوارش فرو مي خواندم در گوش:
ميان اين همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست!
***
شب از وحشت گرانبار است.
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار:
چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست
در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟
سهراب سپهری
| Design By : Night Skin |





