تبليغاتX
تلنگر
احساسات کشدار ،لطیـــف تر نوشته خواهند شد..!

 

آدم که فردا امتحان زبان داشته باشد .

بعد نخوانده باشد اصلن.

 آن هم میان ترم باشد. 

آن هم مدل زورکی بخواهد باشد و هیچ تاثیری برای معدل ترم اش نداشته باشد . 

اُستُــــرُس میگیرد خب!

+ 91/03/05 الهه جویا | 
یکی بیاید کریستال سرنوشت مرا پیدا کند.

بدهد دستم ،

من هم درست سمت قلبم در دستانم بگیرم اش ،

بعد کریستال ام نشانم دهد که قرار است خوش بخت باشم و شاد.

نشانم دهد که قرار است همه چیز خوب پیش برود و آینده خوبی داشته باشم.

بعد من با خیال راحت بنشینم روی مبل ، توت فرنگی تازه در دهانم بگذارم .

قلاب بافی ببافم.

دیگر نه به مهندس نشدن فکر کنم ،

 نه به دکتر شدن. 


برچسب‌ها: من نوشت
+ 91/03/03 الهه جویا | 
      

+ donald zolan :oilpainting


برچسب‌ها: عکس نوشت
+ 91/03/03 الهه جویا | 
آدم که همه اش میگوید :" اووووف چقدر گرم است امروز ؛ هوا ابریست هااااا اما چقدر گرم است  خدای من ؛ چرا همه می گن هوا خنک تر شده امروز !!!!". بعد تند تند بخواهد خودش را باد بزند تا کمی خنک شود و مقنعه اش را بالا و پایین ببرد روی سرش و با مانتو اش درگیر شود. اینکه بست بنشیند کنار آب سرد کن دانشگاه و تند تند آب خنک و سرد بنوشد و به صورتش فرت فرت آب سرد بپاشد و یک آخییییییش تنگ دلش بچسباند ؛ اینکه احساس کند توی کفشش مواد مذاب ریخته اند و کم و بیش دلش هوس کند وسط حیاط دانشگاه کفشش را دراورد و غیر عادی شود . یعنی تب دارد نه اینکه هوا گرم باشد . بعله!

بعد هر چقدر هم که آب به معده اش ریخته باشد فقط به دفعات دستشویی رفتنش اضافه شود و از خشکی لبش هیچ کم نشود . رژ مایع و چرب کننده های لب هم جواب گو نباشند . ترک بگیرد و خشک شود و زشت؛ درست مثل دریاچه ی نمک . میشود فاجعه یک تب تابستانه. که کم از پروژه صبح اول صبحیه فردا نخواهد داشت برای آدم . یعنی هیچ کم تر از پروژه های همراه با دفاعیه نخواهد بود ، حالا این خودش فردا یک داستان مفصلیست که باید دید چطور خواهد شد.  

تبی که بخواهد به اوج خودش رسیده باشد آن هم اینجور ، آدم را درست مثل یک مرغ سرکنده میکند که دارد بال بال میزند و خودش را به دیوار کلاس میچسباند تا خنک شود آن هم فقط کمی بلکه همه چیز کمی قابل تحمل شود .  آدم که تب داشته باشد در این گرما خیلی سخت است باور کند گرمای عجیبی که این دو روز تحمل کرده است  از تب زیادش است و نه هوای گرمی که رو به خنکی رفته است بعد حرص اش میگیرد . این که گونه هایش صورتی شده است و داغ داغ از گرمای هوا نباشد ؛ تب دارد ، سرما خورده است شاید هم گرما !. خب سخت است باور این ها!!!

آدم وقتی تب دارد احساس میکند این ها خیلی بد است حتا بد تر از میان ترم های پشت سر هم . آدم که تب دارد و کف دستش داغ باشد برای جزوه نوشتن به مشکل برمیخورد . ادم که تب داشته باشد و چشمانش داغ داغ باشد برای ریز نوشته های استادش به مشکل برمیخورد حتا با عینک که به چشم اش زده است . آدم که تب داشته باشد و جایش هم داغ شده باشد برای نشستن روی صندلی به مشکل برمیخورد و نمیتواند بماند در کلاسی که استاد اش ریز ریز میخندد و به ترم بعد و تکرار دوباره تهدید میکند و خونسرد خودش را باد بزند.. تازه از همه بد تر زمانیست که یادش بیاید تکمیل ظرفیت غیبت هایش شده است آن هم از خیلی پیش و دیگر نمیشود که بشود غیب داشت . یعنی دیگر فاجعه به اووج خودش نایل شده است با این ها .

 عزیزکانم ! یک پندی میگویم که وقتی به حال و روز امروز من دچار شده اید برایتان قابل تحمل شود ؛  بهتر است یک بغل دستی صبور داشته باشد که کم اش بشود تا آخر کلاس هذیون به گوش مهربانش تزریق کرد  و طفلک هم هیچ چیزی نگوید . این بهتر از هر چیزیست . اصلن تب با هذیون گفتن همراه است . اصلن میدانید یکی از راه های درمانش همین جناب هذیون میباشد اصلن ! امتحان کرده ام که میگویم!! :|


برچسب‌ها: من نوشت
+ 91/03/03 الهه جویا | 
هوا که خیلی گرم باشد. پروژه های ساختمان داده هم که موعد تحویلشان نزدیک شده باشد ، حال آدم کم و بیش بی جون میشود. مثل حال بی جون الان من . حال آدم که بی جون بشود دوست دارد غر بزند ، مثل غر زدن های بی وقفه صبحیه من . نق و نق را بیاندازد موهایش را خرگوشی ببافد بعد برود خودش را در یخچال حبس کند ، هویچ یخ زده گاز بزند و به چیز های خوب فکر کند . اصلن هم بیرون نیاید از یخچال که تمام ذهنش یخ بزند بعد فقط برای دستشویی رفتن به خودش رحم کند. حال آدم که بی جون بشود آدم دلش نمیخواهد پروژه های آموزش الکترونیک صف و پشته بنویسد. دلش نمیخواهد چیزی را که خودش هم تا دیروز بلد نبوده ، آموزش بدهد آن هم کاملن خلاقانه . هوا که گرم باشد و موعد تحویل پروژه نزدیک باشد آدم دیگر دلش نمیخواهد مهندس کامپیوتر شود در این گرما ، دلش میخواهد الگوی مانتو دراورد و مانتو های نخی بدوزد. مانتو نخی هایی که قلاب بافی شده باشد حاشیه اش خیلی خوب است . مانتو نخی هایی که با کوچیک ترین وزشی برقصد ، زیبایت کند خیلی دخترانه است ، اصلن حال آدم را به طرز عجیبی خوب میکند . هوا که خیلی گرم باشد ، مهندس شدن جذاب نمیشود . آدم باید هنرمند شود ، مانتو نخی های جذاب بدوزد و حاشیه قلاب بافی کند . نقاشی بکشد روی کلید های برق ، موهایش را ببافد با ربان های بافته شده ، ناخن اش را یکی بود یکی نبود لاک بزند ، رژ های صورتی بزند ، شال روی سرش کجکی ببندد و لبخند در کادر دوربین بخشکاند. خلاصه ؛ هوا که گرم باشد آدم باید یک همچین کارهایی انجام دهد.
برچسب‌ها: من نوشت
+ 91/02/31 الهه جویا | 
دلم

 یک گاز ،

سیب میخواهد

ترش؛

سبز باشد.


برچسب‌ها: من نوشت
+ 91/02/30 الهه جویا | 

         

کودکی که حوصله اش سر رفته ، زیاد از بهشت دور نیست ؛ او در شُرف درک این حقیقت است که هیچ فعالیتی ، حتا فعالیت پر نشاط بازی ، آن قدر ارزش ندارد که روحمان را سراسر وقف آن کنیم . حزن و ملال در میان بوته ایام ، صید معصومی را پیدا میکند و به این اندیشه وا میدارد که شاید در زندگی کار دیگری جز پریشان شدن در امور گوناگون ، لاف زدن ضمن صحبت یا ورجهیدن به هنگام رقص ، وجود داشته باشد . مثلن فقط نگاه کردن به زندگی ، مستقیمن نگاه کردن به زندگی ، با صداقت و ساده دلی کودکی که هر چه بیشتر به ویترین آسمان آبی نزدیک می شود در حالی که در ورای شیشه ، فرشته ها از نردبان آتشینی بالا میروند و پایین می آیند ، پایین می آیند و بالا میروند.


+ اسیر گهواره / نوشته: کریستیان بوبن/ ترجمه : دکتر مهوش قویمی / انتشارات آشیان

+ donald zolan :oilpainting


برچسب‌ها: کتاب نوشت, عکس نوشت
+ 91/02/27 الهه جویا | 
چقدر خوب است آدم یک دوست شینگول داشته باشد. بعد رازش را به او بگوید دم گوشی و برگ آلو بخورد . بهشت ببینند و غمگین شوند بعد با هم بروند فردوس چند ساعتی صدای طبیعت گوش دهند ، مار ببیند و از زنبور فرار کند ، ساندویچ خانگی شامی گاز بزند و روی چمن ها دراز بکشد و آفتاب سوخت شود . بعد با دوست شینگول کلی قدم بزند تا سفره خانه ، شینگول آواز هم بخواند برایش و قدم هایش برقصد در جاده و درخت های قشنگی ببیند . 

چقدر خوب است آدم یک همچین دوست شینگولی داشته باشد. قطعن آدم خوشبخت است. 

   

عکس: فردوس عزیز من .اردیبهشت. ۹۱


برچسب‌ها: من نوشت
+ 91/02/26 الهه جویا | 
آدم یک روزهایی میداند حالش خوب است ،
بعد میگوید :
حالم جون دارد.
یک روزهایی هم میداند حالش بد است ،
بعد میگوید :
حالم جون ندارد.

امان از روزهایی که خودت هم نمیدانی حالت خوب است یا بد!
لابد به این روزها باید گفت :
حال جونم ، شیلخته پیلخته است :دی

برچسب‌ها: من نوشت
+ 91/02/24 الهه جویا | 
قلاب بافی میبافم و به این فکر میکنم که هممان برای هدف هایی خلق شده ایم که خودمان فقط طعمش را میدانیم ،  ولاغیر . اصلنی بگذارید اینجور بگویم هممان برای مرگی آمده ایم روی زمین ؛  به مرگمان میرسیم و سرمست میشویم . دیدید میگویند طرف مرگش چه بود که فلان کار یا بیسار کار از او سر زده است؟ منظورم همین است دیگر ، برای همین است میگویم هر کداممان برای مرگ های خاصی آمده ایم. یک نمونه ساده شاید این باشد . یکی مرگ نوشتن دارد دیگری هم مرگ خواندن نوشته ها . جالب این است هممان به مرگ همدیگر دامن میزنیم . مرگ هم دیگر را نقد و بررسی میکنیم و رضایت کنج لبمان مینشانیم . بعد زندگی پر میشود از مرگ های به هم پیوسته و خوب. گاهی هم بد حتا.

آدم که به این چیز های مثلن فلسفی فکر میکند ، تندی دلش میخواهد بداند خودش برای چه مرگی به دنیا آمده است. اصلن کمش بداند مرگ دلخواه الانش چیست دقیقن ؛ چه طعمی دارد ، شکلش چجوریهاست به مرگ فلانی شبیه است یا مرگ بهمانی... من که الان نشسته ام و قلاب و کاموا روی پایم جمع شده است و توت فرنگی های تازه چیده می اندازم در دهانم یک همچین سوالی کنج ذهنم میرقصد .

فیلسوف شدن اصلن آنقدرا هم که میگویند سخت نیست . کافیست قلاب و کاموا بگیری دستت و به نقشه ها زل بزنی. اصلن قلاب بافی بافتن گاهی ، کم از نشست های فلسفی ندارد ؛ باور کنید :دی


برچسب‌ها: من نوشت
+ 91/02/24 الهه جویا | 
گوگل جان باز هم ابتکار به خرج داده و دنیا را زیبا و مهربان کرده است امروز ، از همان ابتکار هایی که آدم را همچین خوش و خرم میکند. از همان ابتکار هایی که آدم دلش میخواد یکی از حروفش باشد بعد بنشیند کنج پیج سِرچ و به جفت چشم های محو شده زل بزند و زل بند و نیش باز کند.

گوگل امروز خیلی باحال شده است . میدانی! دلم میخواهد حرف g  امروز گوگل باشم هم گردنبند مروارید دارد هم جوجه فسقلی هایی که گل هدیه میدهند و ماچ.  g بودن امروز خیلی میچسبد اصلن :دی

    


برچسب‌ها: گوگل جان نوشت
+ 91/02/24 الهه جویا | 
          

جای تاسف داره که اعلام کنم بهشت عزیز من لو رفت.:(

یعنی چی؟ .. یعنی نشد این اواخر برم و کسی با قر و فراشون نباشن اونجا...نمدونم آخه کی بشون گفته اینجا صاحاب نداره آخه...ای بابا... حتمنی باس تابلو آقا نرو اینجا بزنم سر درش آخه؟ یعنی حتمنی باس تابلو اینجا فقط و فقط بهشت منه ، مال منه ، برکش و درختاش فقط منو میشناسن بزنم تنگش آخه؟

فیلن بهشتم را با یک عدد فردوس دیگری تاخت زدیم تا بعد ها این مشکل بررسی بشود ..البت بسیار وسیع تر و جینگول پینگول تر میباشند این فردوسمان ، عکسشان هم هست ، رویت کنید ، پی به باحالی اش می برید خودتان :دی ... آدرس اینجارو هم عمرن به کسی بدم . چپکی هم نیگام نکنین ، دیگه طاقتشو ندارم غریبه بیاد فردوس من خب:(

عکس: فردوس خودمه:دی


برچسب‌ها: من نوشت, عکس نوشت
+ 91/02/23 الهه جویا | 
 

                               

یک عالم اِگز های خوجمل خوجمل ٬ کی دیده آخه اینجور کنارهم ٬ وَر دلِ جوجوک های خوجمل و توپولوک:ایکس

دانلود تم : مای لاولی اٍگز:ایکس


برچسب‌ها: تم نوشت
+ 91/02/21 الهه جویا | 
                                                         

*: صفحه ۱۵ / پاراگراف دوم

اسیر گهواره / نوشته: کریستیان بوبن/ ترجمه : دکتر مهوش قویمی / انتشارات آشیان


برچسب‌ها: کتاب نوشت
+ 91/02/21 الهه جویا | 
یک روز بعد از چای عصرانه 

درست بعد از آنکه یک شیرینی انداختم در دهانم ،

تصمیم گرفتم که دکتر بشوم.

از آن به بعد

از دید بابا جان ! 

هم دکتر هستم ، هم مهندس.

به همین سادگی:دی


برچسب‌ها: من نوشت
+ 91/02/19 الهه جویا | 
خیلی بد است. خیلی بد. اینکه یکی بیاید تمام احساساتت را ، تمام گفته ها و چیز نوشته هایت را ، تمام پست های وبلاگت را به خودش اختصاص دهد، این خیلی بد است. آدم احساس میکند خیلی ها حد خودشان را نمیدانند ، یادشان میرود دنیایشان با دنیایت یکسان نمیشود  . آدم احساس میکند یکی میخواهد بزور و اصرار احساساتت را از لا به لای نوشته هایت در بیاورد و تمامش را تصاحب کند بعد همان جور که پای سیستمش نشسته است دست بزند زیر چانه فندقی اش و به کنج اتاقش زل بزند ، برود در هپروت ها و با خود بگوید: " هان! این الهه این نوشته اش را با من بوده است لابد ، او که هیچ بنی بشری جز من نمیشناسد روی این کره خاکی. کلن جهان یکی من را خلق کرده است برای او..هان..همینجور است ،منتظر من است تا ظهور کنم برایش ". بعد سر مست ، خوش و خرم از افکارش دست قفل کند زیر سرش و به افکارش ادامه دهد و برود سراغ پست های بعدی ، تمامش را بخواند و با خودش بگوید:" آه! این "تو"ای که در متن هایش نشسته است بی شک من هستم ، وای الهه اصلن خودم پا پیش میکشم که اینقدر عذاب نکشی..آه الهه ". بعد شروع کند به پرورش دادن افکاری که هیچ صحتی ندارند و نخواهند داشت. افکاری که پشتشان یک مشت توهم و اصرار های بچگانه خوابیده است. افکاری که همه اش به عالم هپروت و دنیای هپلی ها تعلق دارند. 

خیلی بد است ، یکی بیاید بنشیند کنج وبلاگت و به این فکر کند که تو بیکار نشسته ایی و تمام لحظه هایت را برای از "او" گفتن صرف میکنی. راه میروی به او فکر میکنی ، درخت کج و ماوج خیابان را میبینی به یاد قامت او می افتی . غذا میخوری به او فکر میکنی ، لقمه سر گلویت گیر میکند لابد غمباد او را گرفته ایی . دلتنگ بزغاله یک نقاشی میشوی به او فکر میکنی و چشمانش ؛ دلت هوس عاشقانه نوشتن میکند تمامش را برای او مینوییسی . ترسم این است حتا اگر بعد ها از سوسک  دستشویی هم بنویسم لابد دارم به او فکر میکنم و زلف های آشفته اش .

گاهی نوشته ها ، سرچشمه گرفته از احساسات آنی یک نویسنده هستند. شک نخواهم داشت که این ها را نمیفهمد. یعنی نمیخواهد بفهمد که تمام این نوشته ها قرار نیست مخاطب داشته باشند. قرار نیست تمام این " تو" ها از جنس مخالف من باشند یا حتا موجودیت داشته باشند ، زنده باشند ، به شخص خاص اشاره کنند. این را هر کسی که دلش نوشتن میخواهد ، میداند ، کافی است یک "تو" تنگ یک جمله بگذاری ، آن وقت میشود چند جمله دیگر هم سوار نوشته هایت بکنی. لا به لایش هم از چیزهایی بگویی که دلت میخواهد ، که احساست میگوید . اینجور از کسی نگفته ایی دیگر ، اینجور دیگر "تو" شخص خاص نوشته هایت نیست . خب این ها را خیلی ها بعد از نوشتن به خوبی میدانند . شک نخواهم داشت اگر خودش کمی  نوشتن میدانست بی شک این ها را خوب درک میکرد. 

خلاصه با همچین مخاطب هایی روبه رو خواهیم بود.


برچسب‌ها: من نوشت
+ 91/02/19 الهه جویا | 
یک دوستی دارم ، که خیلی خوب است. دوست من خوب میداند چجور حالم را خوب کند و یک لبخند گوشه لب هایم آویزان کند وقتی لبخندی به لب ندارم وقتی حتا حال رژ زدن ندارم ، ماتم و بی روح . دوست من خوب میداند چطور حالم را بپرسد و با تکان تکان های اختصاصی خودش بخنداند من را و از یادم ببرد که امروز حالم خوب نبود ، کز بودم ، سرفه میکردم . که یادم برود به قولی ، حالم جون نداشت و بی حال بود . دوست من یک دوست بزرگ است ، خیلی بزرگ ؛ درست به بزرگی کوله های جادویی .دوست من ، یک دوست دوست داشتنی است. یک دوست به این بزرگی یک نعمت است. از همان نعمت هایی که خدا بعد از گذر هفت خان هم شاید جایزه ندهد به کسی ،اما به من این جایزه ی شینگولی را داده است . حسادت چیز خوبی نیست عزیزکانم ؛ لابد خیلی جالب و شیک از این هفت خان گذر کرده ام که شینگول جایزه ام شد.

شما که نمیدانید چقدر دلم میخواهد لپ این دوست جان را بکشم بعد از سوغاتی هایی که به من داده است . شما که نمیدانید  چقدر خوشحالم دوست جان ، دوست من هست و سوغاتی ها فقط برای من . شما که نمیدانید چقدر دلم میخواهد به دوست جانم بگویم :" دوست جان من رنگی میشوم وقتی میگویی دوست من خواهی ماند ، برای زمان های ِخیلی ". بعد چشمانم را ببندم و دستانم را در امتداد باز کنم و بگویم:‌"  که چقدر خوشبختی رنگ میگیرد وقتی همه این خوبی ها جایزه اش تو بوده ایی".

                   

+ حسودیتان شود لطفن!

همه اش فقط و فقط برای خودم بود:دی


برچسب‌ها: من نوشت, عکس نوشت
+ 91/02/18 الهه جویا | 
یک اتفاق خوب

مثل

لاک صورتی

روی ناخن دست است.


برچسب‌ها: من نوشت
+ 91/02/14 الهه جویا
اینقده خستم ، زیاد .

حالم جون نداره یعنیا...

اووووف!

+ 91/02/13 الهه جویا
مهسا وحدت را دوست دارم.

مهسا وحدت گل های افسرده خواند ، خواند و با گل های افسرده اش رو برجک قلبم نشست و پاهایش را در فضای احساسم به هوا تاب میداد و تار میزد .

مهسا وحدت گل های افسرده خواند خیلی پیش ، خیلی پیش خواند و من خواستم که دوستش بدارم .

مهسا وحدت شنیدن، خوب است .

           

دانلود : گل های افسرده :ایکس

عکس : مهرداد امینی


برچسب‌ها: ملودی نوشت
+ 91/02/13 الهه جویا |