|
احساسات کشدار ،لطیـــف تر نوشته خواهند شد..!
|
بعد نخوانده باشد اصلن.
آن هم میان ترم باشد.
آن هم مدل زورکی بخواهد باشد و هیچ تاثیری برای معدل ترم اش نداشته باشد .
اُستُــــرُس میگیرد خب!
بدهد دستم ،
من هم درست سمت قلبم در دستانم بگیرم اش ،
بعد کریستال ام نشانم دهد که قرار است خوش بخت باشم و شاد.
نشانم دهد که قرار است همه چیز خوب پیش برود و آینده خوبی داشته باشم.
بعد من با خیال راحت بنشینم روی مبل ، توت فرنگی تازه در دهانم بگذارم .
قلاب بافی ببافم.
دیگر نه به مهندس نشدن فکر کنم ،
نه به دکتر شدن.
بعد هر چقدر هم که آب به معده اش ریخته باشد فقط به دفعات دستشویی رفتنش اضافه شود و از خشکی لبش هیچ کم نشود . رژ مایع و چرب کننده های لب هم جواب گو نباشند . ترک بگیرد و خشک شود و زشت؛ درست مثل دریاچه ی نمک . میشود فاجعه یک تب تابستانه. که کم از پروژه صبح اول صبحیه فردا نخواهد داشت برای آدم . یعنی هیچ کم تر از پروژه های همراه با دفاعیه نخواهد بود ، حالا این خودش فردا یک داستان مفصلیست که باید دید چطور خواهد شد.
تبی که بخواهد به اوج خودش رسیده باشد آن هم اینجور ، آدم را درست مثل یک مرغ سرکنده میکند که دارد بال بال میزند و خودش را به دیوار کلاس میچسباند تا خنک شود آن هم فقط کمی بلکه همه چیز کمی قابل تحمل شود . آدم که تب داشته باشد در این گرما خیلی سخت است باور کند گرمای عجیبی که این دو روز تحمل کرده است از تب زیادش است و نه هوای گرمی که رو به خنکی رفته است بعد حرص اش میگیرد . این که گونه هایش صورتی شده است و داغ داغ از گرمای هوا نباشد ؛ تب دارد ، سرما خورده است شاید هم گرما !. خب سخت است باور این ها!!!
آدم وقتی تب دارد احساس میکند این ها خیلی بد است حتا بد تر از میان ترم های پشت سر هم . آدم که تب دارد و کف دستش داغ باشد برای جزوه نوشتن به مشکل برمیخورد . ادم که تب داشته باشد و چشمانش داغ داغ باشد برای ریز نوشته های استادش به مشکل برمیخورد حتا با عینک که به چشم اش زده است . آدم که تب داشته باشد و جایش هم داغ شده باشد برای نشستن روی صندلی به مشکل برمیخورد و نمیتواند بماند در کلاسی که استاد اش ریز ریز میخندد و به ترم بعد و تکرار دوباره تهدید میکند و خونسرد خودش را باد بزند.. تازه از همه بد تر زمانیست که یادش بیاید تکمیل ظرفیت غیبت هایش شده است آن هم از خیلی پیش و دیگر نمیشود که بشود غیب داشت . یعنی دیگر فاجعه به اووج خودش نایل شده است با این ها .
عزیزکانم ! یک پندی میگویم که وقتی به حال و روز امروز من دچار شده اید برایتان قابل تحمل شود ؛ بهتر است یک بغل دستی صبور داشته باشد که کم اش بشود تا آخر کلاس هذیون به گوش مهربانش تزریق کرد و طفلک هم هیچ چیزی نگوید . این بهتر از هر چیزیست . اصلن تب با هذیون گفتن همراه است . اصلن میدانید یکی از راه های درمانش همین جناب هذیون میباشد اصلن ! امتحان کرده ام که میگویم!! :|

کودکی که حوصله اش سر رفته ، زیاد از بهشت دور نیست ؛ او در شُرف درک این حقیقت است که هیچ فعالیتی ، حتا فعالیت پر نشاط بازی ، آن قدر ارزش ندارد که روحمان را سراسر وقف آن کنیم . حزن و ملال در میان بوته ایام ، صید معصومی را پیدا میکند و به این اندیشه وا میدارد که شاید در زندگی کار دیگری جز پریشان شدن در امور گوناگون ، لاف زدن ضمن صحبت یا ورجهیدن به هنگام رقص ، وجود داشته باشد . مثلن فقط نگاه کردن به زندگی ، مستقیمن نگاه کردن به زندگی ، با صداقت و ساده دلی کودکی که هر چه بیشتر به ویترین آسمان آبی نزدیک می شود در حالی که در ورای شیشه ، فرشته ها از نردبان آتشینی بالا میروند و پایین می آیند ، پایین می آیند و بالا میروند.
+ اسیر گهواره / نوشته: کریستیان بوبن/ ترجمه : دکتر مهوش قویمی / انتشارات آشیان
+ donald zolan :oilpainting
چقدر خوب است آدم یک همچین دوست شینگولی داشته باشد. قطعن آدم خوشبخت است.

عکس: فردوس عزیز من .اردیبهشت. ۹۱
آدم که به این چیز های مثلن فلسفی فکر میکند ، تندی دلش میخواهد بداند خودش برای چه مرگی به دنیا آمده است. اصلن کمش بداند مرگ دلخواه الانش چیست دقیقن ؛ چه طعمی دارد ، شکلش چجوریهاست به مرگ فلانی شبیه است یا مرگ بهمانی... من که الان نشسته ام و قلاب و کاموا روی پایم جمع شده است و توت فرنگی های تازه چیده می اندازم در دهانم یک همچین سوالی کنج ذهنم میرقصد .
فیلسوف شدن اصلن آنقدرا هم که میگویند سخت نیست . کافیست قلاب و کاموا بگیری دستت و به نقشه ها زل بزنی. اصلن قلاب بافی بافتن گاهی ، کم از نشست های فلسفی ندارد ؛ باور کنید :دی
گوگل امروز خیلی باحال شده است . میدانی! دلم میخواهد حرف g امروز گوگل باشم هم گردنبند مروارید دارد هم جوجه فسقلی هایی که گل هدیه میدهند و ماچ. g بودن امروز خیلی میچسبد اصلن :دی

جای تاسف داره که اعلام کنم بهشت عزیز من لو رفت.:(
یعنی چی؟ .. یعنی نشد این اواخر برم و کسی با قر و فراشون نباشن اونجا...نمدونم آخه کی بشون گفته اینجا صاحاب نداره آخه...ای بابا... حتمنی باس تابلو آقا نرو اینجا بزنم سر درش آخه؟ یعنی حتمنی باس تابلو اینجا فقط و فقط بهشت منه ، مال منه ، برکش و درختاش فقط منو میشناسن بزنم تنگش آخه؟
فیلن بهشتم را با یک عدد فردوس دیگری تاخت زدیم تا بعد ها این مشکل بررسی بشود ..البت بسیار وسیع تر و جینگول پینگول تر میباشند این فردوسمان ، عکسشان هم هست ، رویت کنید ، پی به باحالی اش می برید خودتان :دی ... آدرس اینجارو هم عمرن به کسی بدم . چپکی هم نیگام نکنین ، دیگه طاقتشو ندارم غریبه بیاد فردوس من خب:(
عکس: فردوس خودمه:دی

یک عالم اِگز های خوجمل خوجمل ٬ کی دیده آخه اینجور کنارهم ٬ وَر دلِ جوجوک های خوجمل و توپولوک:ایکس
دانلود تم : مای لاولی اٍگز:ایکس
*: صفحه ۱۵ / پاراگراف دوم
اسیر گهواره / نوشته: کریستیان بوبن/ ترجمه : دکتر مهوش قویمی / انتشارات آشیان
درست بعد از آنکه یک شیرینی انداختم در دهانم ،
تصمیم گرفتم که دکتر بشوم.
از آن به بعد
از دید بابا جان !
هم دکتر هستم ، هم مهندس.
به همین سادگی:دی
خیلی بد است ، یکی بیاید بنشیند کنج وبلاگت و به این فکر کند که تو بیکار نشسته ایی و تمام لحظه هایت را برای از "او" گفتن صرف میکنی. راه میروی به او فکر میکنی ، درخت کج و ماوج خیابان را میبینی به یاد قامت او می افتی . غذا میخوری به او فکر میکنی ، لقمه سر گلویت گیر میکند لابد غمباد او را گرفته ایی . دلتنگ بزغاله یک نقاشی میشوی به او فکر میکنی و چشمانش ؛ دلت هوس عاشقانه نوشتن میکند تمامش را برای او مینوییسی . ترسم این است حتا اگر بعد ها از سوسک دستشویی هم بنویسم لابد دارم به او فکر میکنم و زلف های آشفته اش .
گاهی نوشته ها ، سرچشمه گرفته از احساسات آنی یک نویسنده هستند. شک نخواهم داشت که این ها را نمیفهمد. یعنی نمیخواهد بفهمد که تمام این نوشته ها قرار نیست مخاطب داشته باشند. قرار نیست تمام این " تو" ها از جنس مخالف من باشند یا حتا موجودیت داشته باشند ، زنده باشند ، به شخص خاص اشاره کنند. این را هر کسی که دلش نوشتن میخواهد ، میداند ، کافی است یک "تو" تنگ یک جمله بگذاری ، آن وقت میشود چند جمله دیگر هم سوار نوشته هایت بکنی. لا به لایش هم از چیزهایی بگویی که دلت میخواهد ، که احساست میگوید . اینجور از کسی نگفته ایی دیگر ، اینجور دیگر "تو" شخص خاص نوشته هایت نیست . خب این ها را خیلی ها بعد از نوشتن به خوبی میدانند . شک نخواهم داشت اگر خودش کمی نوشتن میدانست بی شک این ها را خوب درک میکرد.
خلاصه با همچین مخاطب هایی روبه رو خواهیم بود.
شما که نمیدانید چقدر دلم میخواهد لپ این دوست جان را بکشم بعد از سوغاتی هایی که به من داده است . شما که نمیدانید چقدر خوشحالم دوست جان ، دوست من هست و سوغاتی ها فقط برای من . شما که نمیدانید چقدر دلم میخواهد به دوست جانم بگویم :" دوست جان من رنگی میشوم وقتی میگویی دوست من خواهی ماند ، برای زمان های ِخیلی ". بعد چشمانم را ببندم و دستانم را در امتداد باز کنم و بگویم:" که چقدر خوشبختی رنگ میگیرد وقتی همه این خوبی ها جایزه اش تو بوده ایی".

+ حسودیتان شود لطفن!
همه اش فقط و فقط برای خودم بود:دی
حالم جون نداره یعنیا...
اووووف!
مهسا وحدت گل های افسرده خواند ، خواند و با گل های افسرده اش رو برجک قلبم نشست و پاهایش را در فضای احساسم به هوا تاب میداد و تار میزد .
مهسا وحدت گل های افسرده خواند خیلی پیش ، خیلی پیش خواند و من خواستم که دوستش بدارم .
مهسا وحدت شنیدن، خوب است .

دانلود : گل های افسرده :ایکس
عکس : مهرداد امینی