|
احساسات کشدار ،لطیـــــف تر نوشته خواهند شد..!
|
" من "
و " تو "
این روز ها ؟
+ شونصد میلیون لبخند کشدار:دی
کاکتوسم ،
برای تویی که
خنده هایم اشک آور میشود و تیز به قلبت مینشیند ،
من یک کاکتوس خندانم!
اون بیرون بارون عجیبی شروع به باریدن کرده ،
یچی رو دلم سنگینی میکنه این وقتا!
گمونم بشه اسمشو گذاشت اضطراب...خوش آهنگ نیست
+ خیالت راحت شد؟

صبحی گفتند که مُردی
که رفتی و من مرد لواشکی روزهای دبستانم را برای همیشه نخواهم دید ، دیگر
مگر دیوانگی چیز عجیبی بود ،
منوچهر جان!
باطناب دار به اثبات رساندی خودت را
که چه؟
همه بگویند : هان ، باز هم جنون دیوانگی اش عود کرده بود لابد ، هان !؟
یک چیزی
یک جایی
ریتم تپشش تند میشود
آنقدر ابله نباش ... وقتی میبینی دنیایت عوض شده آن هم خیلی نا محسوس دیگر نمیتوانی برگردی و بخواهی که برگردد و بشود همان چیز که بوده و باید باشد؟ نه.. ابله بودن همین مکافات را هم دارد ...نمیفهمی که نمیخواهم.
ابله جان دنیایم عوض شده آن هم خیلی نامحسوس اما هیچ خاکستری و تیره نیست حتا روشن تر و پر نور تر از قبل هم شده است این روزها..میبینی ابله جان؟ خودم دیگر نه میخواهم که بتوانم ، نه میلی برای برگشت به قبل دارم ...ببین از جهنم چه کیلومتری فاصله گرفته ام ..اما تو دست بردار نمیشوی چون ابلهی نمیفهمی نمیدانی یک جهنم زده روشنی ای که تو از آن میگویی را فقط پاره های شعله همان جهنم میبیند و جنس یخ و خاکستری حالی را که تو میگویی ، فردای جهنم پر نورت میبیند که پر است از حس بخشش و روشنایی . فردای بعد از جهنم بهشت است ، تو ابلهی نمیدانی این ها را .. نمیفهمی..

باتری را از دلش در می آورم و دوباره عروسک را فشار میدهم. میگویم
"میبینی ، اگر صدایت در نیاید حتی بد تر از عروسک بدون باتری هستی ، بدون قلب. آن وقت میشود هر کاری با تو کرد . چون کسی نمیفهمد "
ضربه محکمی به عروسک میزنم . موهایش را میکشم . از شادی میپرسم آیا میفهمد؟
+ پرنده من / فریبا وفی
این یه دستوره!
+انصاف هم خوب چیزیه
از آن امتحان های ششگانه سه تا و نصفی مانده است. نصفش برای میان ترم بعد از ترم است و آن سه تایش هم برای سه درس سه واحدی که یکی انتگرال خیز است و دیگری هر چه دارد سلف و خازن و مقاوت و بست های پیچ در پیچ... یکی هم برای فردا صبح راس ساعت هشت و نیم میماند که پر از دلیگیت ها و اینترفیس ها و کلاس و وراثت و هزار کوفت و زهر مار دیگر است که برای هیچ کدامشان هم استرس نداشته ام با آن که به همان هیچ ها تسلط ندارم و امکان دارد دانشجویی که میگویند خدای سی شارپ است و اینها این درس سه واحدی را با مخ بیافتد و پاس نکند و اتفاق های بد دیگر . شما باور نکن ، به جان خودم نه به جان همین جن کوفتی که درست وقت امتحانات ترم و میان ترم سر لج و لجبازیست با من ، من نه خدای سی شارپم نه اسطوره برنامه نوییسی و نه هیچ کوفت دیگر.. من یک دانشجوی مهندسی نرم افزار هستم که فردا امتحان دارد و هیچ هم از دلیگیت ها نمیداند و هیچ با اینترفیس ها سر خوش ندارد و هیچ هم نخوانده است و هیچ هم برای هیچ هایش استرس ندارد هیچ..بلکه نشسته است و برای ظهر بعد از امتحانش برنامه میچیند.
شما اینجور باور کن.
شما از دور عاشق من شدید خانم!
مرا قهرمانی پنداشتی
که با اسب میتازد و جلو می آید
من یک سنتاتور هستم خانم!
نه اسبم نه آدم
میان آدم ها ، اسبم
میان اسب ها ، آدم
آن ها که روی بدنی انسانی
سر اسب دارند
حوصله شان سر نمیرود خانم!
اما سخت است
روی بدنی از اسب
سر انسان را حمل کردن....
+ترجمه : رسول یونان